Tehrantonian                 تهرانتویی – یک تهرانی در تورنتو
نکاتی پیرامون مهاجرت به کانادا،زندگی در انتاریو، کاریابی، خرید اولین خانه تان و استقرار با موفقیت
Tips on Immigration to Canada, Living in Ontario, Finding a Job, Buying your first home and settling down Successfully.
جستجو در تهرانتویی  
گزارشات لحظه ای
Reports by the Moment
وضعیت هوای تورنتو
Toronto's Weather

Click for Toronto Pearson, Ontario Forecast
برای دیدن وضعیت هوای سراسر کانادا اینجا کلیک کنید
Click here for Canadian Weather Status

Locations of visitors to this page
تورنتو Toronto
ونکوور Vancouver
تهران Tehran


وضعیت دلار کانادا
Canadian Dollar vs. U$



شاخص های بازار سهام
Stock Market Indices




Tehrantonian's Google Ranking

Yahoo bot last visit to Tehrantonian.
Msn bot last visit to Tehrantonian
Monday, October 31, 2005

ورود مهاجری جدید – قسمت شانزدهم

ترکیب درختان و دشت های چمن که با آبراه ها از هم جدا شده اند به همراه پل های زیبایی که رویشان ساخته اند اینجا را فوق العاده زیبا کرده. در بعضی نقاط که خلوت تر است گله های غاز وحشی را می بینید که مشغول چریدن هستند. چقدر بزرگند. قدشان به یک متر می رسد. یکی ده دوازده کیلو باید باشند. همیشه یکی دو تا از آنها دارند کشیک می دهند تا بقیه با خیال راحت ول بچرخند. وقتی یک کمی زیادی به گله نزدیک می شوید دو تا از غاز ها به سمت شما راه می افتند. بنظر نمی آید قصد روبوسی داشته باشند. شما هم راهتان را کج می کنید و خیال همدیگر را راحت می کنید.

روی یکی از نیمکت ها می نشینید و باقیمانده ساندویچ را در می آورید که بخورید. دو تا مرغابی با دیدن شما از آب بیرون می آیند و تلوتلوخوران می آیند طرف شما. تا یک متری شما می آیند جلو و با گردن کج به خوراکی شما نگاه می کنند. منظره شان آنقدر بامزه و مضحک است که دلتان نمی آید رویشان را زمین بیاندازید. یک تکه نان می کنید و می اندازید وسطشان. در یک لحظه مرغابی سمت راستی شیرجه می رود رویش و تکه نان ناپدید می شوید. قیافه آن دیگری طوری است که انگار می خواهد بزند زیر گریه! یک تکه دیگر نان می کنید و طوری می اندازید که بیافتد جلوی پایش. او هم در یک خیز آن را می فرستد توی شکم. یک مدتی به اینکار ادامه می دهید تا اینکه متوجه می شوید از همه طرف لشگر مرغابی به سمت شما سرازیر شده. اگر یک بسته نان هم آورده بودید جوابگوی این فوج را نمی داد! تازه سر و کله مرغ های ماهیخوار بومی هم پیدا شده. با سینه سپر کرده سفید رنگ و بالهای رو به عقب و قیافه حق به جانب شان شبیه مدیرهای مدرسه راه می روند. دائما به بقیه پرخاش می کنند و تشر می زنند. چند ثانیه بعد مرغ های ماهیخوار مهاجر با پرهای خاکستری از راه می رسند و مشغول دعوا کردن با مرغ های ماهیخوار بومی می شوند. جالب اینکه از نظر جثه کمی کوچکتر از بومی ها هستند ولی از نظر پررویی و زورگویی مقام اول را دارند. چون دیگر چیزی برای اهدا به این گدا گشنه ها باقی نمانده تصمیم می گیرید پاشوید بروید و این جمع دوستانه را بهم بزنید. یک مدتی دنبال شما می آیند و سر و صدا می کنند و وقتی می بینند خوراکی ای در کار نیست بیخیال می شوند.

باد ملایم هوای روی دریاچه را می آورد توی جزیره و هر چند در این موقع سال کمی کمی مورمور آورست، بقدری تمیز و انرژی بخش است که حس می کنید باطری هایتان برای یک هفته دیگر کاملا شارژ شده اند. چه آرامش دلپذیری دارد. روحتان تازه می شود.

تا عصر را در جزیر می گذرانید و یک بسته بزرگ پفک و چند تا سیب و نارنگی و مقداری بادام زمینی می خورید. سیب ها شبیه سیب خراسانی هستند ولی ابدا پنبه ای نیستند. قرمز و براق و سفت و آبدار و شیرین هستند و از کالیفرنیا وارد شده اند (این را روی برچسبی که به هر یک چسبانده بودند نوشته بود). نارنگی ها مزه شان بین پرتقال و نارنگی است و از فلوریدا آمده اند. نزدیک بودن کانادا به آمریکا باعث شده بخش قابل توجهی از میوه ها را از نقاط گرمسیر آمریکا وارد کنند.

دارد کم کم تاریک می شود. قدم زنان به سمت قایق مسافری برمی گردید. یک سنجاب به رنگ خاکستری کم رنگ روی یکی از نیمکت ها دارد بازی می کند و با دیدن شما مثل پتو خودش را پهن می کند روی میز تا مثلا استتار کند! خیلی بامزه است. پیش خودش فکر می کند اینطوری نامرئی شده و بنابراین حتی وقتی به نیمکت می رسید از جایش جم نمی خورد تا مثلا دیده نشود. با لبخند دور می شوید و از پل کوچکی که این بخش را به محل لنگرگاه وصل کرده و در دو سوی آن درختان بید منظره بدیعی درست کرده اند عبور می کنید و به صف مسافرانی که می خواهند بازگردند ملحق می شوید.

برای بازگشت بلیط لازم نیست. صرف بودن در جزیره از دید سرویس قایق رانی به معنای این است که شما قبلا بلیط خریده اید. تنوع نژادی مردم توی صف مشابه تنوع مردم در مترو است. سوار می شوید و دوباره منظره زیبای دورنمای شهر را تماشا می کنید. منظره بزرگ می شود و شما می رسید به لنگرگاه و می زنید بیرون.

بقیه عصر را در امتداد خیابان Queens Quay - دو جور تلفظ صحیح دارد : کویینز کی (مثل: کی بود کی بود من نبودم!) و کویینز کوای، به کسر الف، که اولی مصطلح تر است - در حاشیه دریاچه راه می روید و از تماشای ساختمان های زیبا و سر به فلک کشیده لذت می برید. با خودتان می گویید که خیلی دلتان می خواهد در یکی از این ساختمان ها کار خوبی پیدا کنید و همیشه از این منظره لذت ببرید. توکل به خدا. این همه ایرانی دارند اینجا کار می کنند. شما هم یکی دیگر.

تازه برگشته اید منزل که می بینید در می زنند. پسر صاحب خانه است و لطف کرده از طرف آقای صاحب خانه یک سینی پر از غذا آورده. قرمه سبزی و حلیم. به به! دستشان درد نکنه! چقدر تدارک دیده اند!

ناهار و شام فردا هم جور شد. امشب تا پشت گوش هایتان هله هوله خورده اید!. باقی فضای باقیمانده هم باشد برای چای و بیسکویت آخر شب. غذا ها را می گذارید در ظرف های پلاستیکی و می چینید توی یخچال.

ایمیل های دعوت به عضویت در انجمن های دوستی و تبادل عکس و ... همچنان براه است. دیگر هیچ علاقه و اشتیاقی به اورکات و اس ام اس و نظایر آن ندارید. چرا وقتتان را روی این چیز ها بگذارید؟ با این برنامه فشرده درس و گردش و تفریح و تلویزیون (!) که دیگر وقت آزاد برای اینکار ها ندارید!

می خواهید سه شنبه که هفته کاری شروع شد درخواست ثبت نام بدهید برای کلاس های کاریابی و رزومه نویسی. قرار است سی ساعت باشد که تمام عصرهایتان را از شش تا نه شب خواهد گرفت.

برای چای و دسر آخر شب هیچ جای خالی باقی نمانده و بقدری خسته اید که بعد از دوش گرفتن دیگر نمی توانید حتی بنشینید. خواب می بینید هنوز در تهران هستید و می خواهید ریزنمراتتان را از دانشگاه بگیرید و دارند شما را سرمی دوانند.

با صدای زنگ ساعت بیدار می شوید تلویزیون را روشن می کنید. سومین روز از تعطیلات آخر هفته طولانی شروع شده.

ادامه دارد ...


Link to this log     لینک به این نوشته - 10:18 AM -                                                 مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

0  Comments   اظهار نظر از طرف دوستان
........................................................................................