Tehrantonian                 تهرانتویی – یک تهرانی در تورنتو
نکاتی پیرامون مهاجرت به کانادا،زندگی در انتاریو، کاریابی، خرید اولین خانه تان و استقرار با موفقیت
Tips on Immigration to Canada, Living in Ontario, Finding a Job, Buying your first home and settling down Successfully.
جستجو در تهرانتویی  
گزارشات لحظه ای
Reports by the Moment
وضعیت هوای تورنتو
Toronto's Weather

Click for Toronto Pearson, Ontario Forecast
برای دیدن وضعیت هوای سراسر کانادا اینجا کلیک کنید
Click here for Canadian Weather Status

Locations of visitors to this page
تورنتو Toronto
ونکوور Vancouver
تهران Tehran


وضعیت دلار کانادا
Canadian Dollar vs. U$



شاخص های بازار سهام
Stock Market Indices




Tehrantonian's Google Ranking

Yahoo bot last visit to Tehrantonian.
Msn bot last visit to Tehrantonian
Monday, October 31, 2005

ورود مهاجری جدید – قسمت شانزدهم

ترکیب درختان و دشت های چمن که با آبراه ها از هم جدا شده اند به همراه پل های زیبایی که رویشان ساخته اند اینجا را فوق العاده زیبا کرده. در بعضی نقاط که خلوت تر است گله های غاز وحشی را می بینید که مشغول چریدن هستند. چقدر بزرگند. قدشان به یک متر می رسد. یکی ده دوازده کیلو باید باشند. همیشه یکی دو تا از آنها دارند کشیک می دهند تا بقیه با خیال راحت ول بچرخند. وقتی یک کمی زیادی به گله نزدیک می شوید دو تا از غاز ها به سمت شما راه می افتند. بنظر نمی آید قصد روبوسی داشته باشند. شما هم راهتان را کج می کنید و خیال همدیگر را راحت می کنید.

روی یکی از نیمکت ها می نشینید و باقیمانده ساندویچ را در می آورید که بخورید. دو تا مرغابی با دیدن شما از آب بیرون می آیند و تلوتلوخوران می آیند طرف شما. تا یک متری شما می آیند جلو و با گردن کج به خوراکی شما نگاه می کنند. منظره شان آنقدر بامزه و مضحک است که دلتان نمی آید رویشان را زمین بیاندازید. یک تکه نان می کنید و می اندازید وسطشان. در یک لحظه مرغابی سمت راستی شیرجه می رود رویش و تکه نان ناپدید می شوید. قیافه آن دیگری طوری است که انگار می خواهد بزند زیر گریه! یک تکه دیگر نان می کنید و طوری می اندازید که بیافتد جلوی پایش. او هم در یک خیز آن را می فرستد توی شکم. یک مدتی به اینکار ادامه می دهید تا اینکه متوجه می شوید از همه طرف لشگر مرغابی به سمت شما سرازیر شده. اگر یک بسته نان هم آورده بودید جوابگوی این فوج را نمی داد! تازه سر و کله مرغ های ماهیخوار بومی هم پیدا شده. با سینه سپر کرده سفید رنگ و بالهای رو به عقب و قیافه حق به جانب شان شبیه مدیرهای مدرسه راه می روند. دائما به بقیه پرخاش می کنند و تشر می زنند. چند ثانیه بعد مرغ های ماهیخوار مهاجر با پرهای خاکستری از راه می رسند و مشغول دعوا کردن با مرغ های ماهیخوار بومی می شوند. جالب اینکه از نظر جثه کمی کوچکتر از بومی ها هستند ولی از نظر پررویی و زورگویی مقام اول را دارند. چون دیگر چیزی برای اهدا به این گدا گشنه ها باقی نمانده تصمیم می گیرید پاشوید بروید و این جمع دوستانه را بهم بزنید. یک مدتی دنبال شما می آیند و سر و صدا می کنند و وقتی می بینند خوراکی ای در کار نیست بیخیال می شوند.

باد ملایم هوای روی دریاچه را می آورد توی جزیره و هر چند در این موقع سال کمی کمی مورمور آورست، بقدری تمیز و انرژی بخش است که حس می کنید باطری هایتان برای یک هفته دیگر کاملا شارژ شده اند. چه آرامش دلپذیری دارد. روحتان تازه می شود.

تا عصر را در جزیر می گذرانید و یک بسته بزرگ پفک و چند تا سیب و نارنگی و مقداری بادام زمینی می خورید. سیب ها شبیه سیب خراسانی هستند ولی ابدا پنبه ای نیستند. قرمز و براق و سفت و آبدار و شیرین هستند و از کالیفرنیا وارد شده اند (این را روی برچسبی که به هر یک چسبانده بودند نوشته بود). نارنگی ها مزه شان بین پرتقال و نارنگی است و از فلوریدا آمده اند. نزدیک بودن کانادا به آمریکا باعث شده بخش قابل توجهی از میوه ها را از نقاط گرمسیر آمریکا وارد کنند.

دارد کم کم تاریک می شود. قدم زنان به سمت قایق مسافری برمی گردید. یک سنجاب به رنگ خاکستری کم رنگ روی یکی از نیمکت ها دارد بازی می کند و با دیدن شما مثل پتو خودش را پهن می کند روی میز تا مثلا استتار کند! خیلی بامزه است. پیش خودش فکر می کند اینطوری نامرئی شده و بنابراین حتی وقتی به نیمکت می رسید از جایش جم نمی خورد تا مثلا دیده نشود. با لبخند دور می شوید و از پل کوچکی که این بخش را به محل لنگرگاه وصل کرده و در دو سوی آن درختان بید منظره بدیعی درست کرده اند عبور می کنید و به صف مسافرانی که می خواهند بازگردند ملحق می شوید.

برای بازگشت بلیط لازم نیست. صرف بودن در جزیره از دید سرویس قایق رانی به معنای این است که شما قبلا بلیط خریده اید. تنوع نژادی مردم توی صف مشابه تنوع مردم در مترو است. سوار می شوید و دوباره منظره زیبای دورنمای شهر را تماشا می کنید. منظره بزرگ می شود و شما می رسید به لنگرگاه و می زنید بیرون.

بقیه عصر را در امتداد خیابان Queens Quay - دو جور تلفظ صحیح دارد : کویینز کی (مثل: کی بود کی بود من نبودم!) و کویینز کوای، به کسر الف، که اولی مصطلح تر است - در حاشیه دریاچه راه می روید و از تماشای ساختمان های زیبا و سر به فلک کشیده لذت می برید. با خودتان می گویید که خیلی دلتان می خواهد در یکی از این ساختمان ها کار خوبی پیدا کنید و همیشه از این منظره لذت ببرید. توکل به خدا. این همه ایرانی دارند اینجا کار می کنند. شما هم یکی دیگر.

تازه برگشته اید منزل که می بینید در می زنند. پسر صاحب خانه است و لطف کرده از طرف آقای صاحب خانه یک سینی پر از غذا آورده. قرمه سبزی و حلیم. به به! دستشان درد نکنه! چقدر تدارک دیده اند!

ناهار و شام فردا هم جور شد. امشب تا پشت گوش هایتان هله هوله خورده اید!. باقی فضای باقیمانده هم باشد برای چای و بیسکویت آخر شب. غذا ها را می گذارید در ظرف های پلاستیکی و می چینید توی یخچال.

ایمیل های دعوت به عضویت در انجمن های دوستی و تبادل عکس و ... همچنان براه است. دیگر هیچ علاقه و اشتیاقی به اورکات و اس ام اس و نظایر آن ندارید. چرا وقتتان را روی این چیز ها بگذارید؟ با این برنامه فشرده درس و گردش و تفریح و تلویزیون (!) که دیگر وقت آزاد برای اینکار ها ندارید!

می خواهید سه شنبه که هفته کاری شروع شد درخواست ثبت نام بدهید برای کلاس های کاریابی و رزومه نویسی. قرار است سی ساعت باشد که تمام عصرهایتان را از شش تا نه شب خواهد گرفت.

برای چای و دسر آخر شب هیچ جای خالی باقی نمانده و بقدری خسته اید که بعد از دوش گرفتن دیگر نمی توانید حتی بنشینید. خواب می بینید هنوز در تهران هستید و می خواهید ریزنمراتتان را از دانشگاه بگیرید و دارند شما را سرمی دوانند.

با صدای زنگ ساعت بیدار می شوید تلویزیون را روشن می کنید. سومین روز از تعطیلات آخر هفته طولانی شروع شده.

ادامه دارد ...


Link to this log     لینک به این نوشته - 10:18 AM -                                                 مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

0  Comments   اظهار نظر از طرف دوستان
........................................................................................



Thursday, October 27, 2005

ورود مهاجری جدید – قسمت پانزدهم

با نان لواش و کاهو و خیار شور مهرام و مایونز اعلاء ساندویچ بزرگی درست می کنید و یک قوطی کانادا درای تگری هم می اندازید رویش توی کیسه و می گذارید توی کوله پشتی. راه خلوت است و سنجاب ها شدید مشغولند به جمع آوری آذوقه زمستانی.

مترو نسبتا شلوغ است. احتمالا همه دنبال برنامه النگه ظهر روز تعطلیشان هستند. از ایستگاه Dundas می زنید بیرون. اول می روید میدان داندس. فواره ها کار می کنند و مردم هم وسط محوطه ولو هستند. خوراکی دستشان است و می خورند و می خندند و راه می روند. کنار میدان کافه و بار معروف Hard Rock است که صدای موزیکش شنیده می شود. دو پلیس سوار دایناسور هایی شده که به اسب می مانند! مردم هم می ایستند و با ایشان عکس یادگاری می گیرند. با خودتان فکر می کنید سیر کردن شکم این غول های علف خوار در روز چقدر هزینه می برد؟ خود جناب پلیس که آن بالا نشسته شبیه بچه ای است که سوار دوچرخه داداش بزرگه اش شده! راستی اگر این غول بیابانی رم کند تکلیف راننده اش چه می شود؟

می روید به ایتون سنتر که آنطرف چهارراه است. سه طبقه این مرکز خرید که به طرز فوق العاده زیبایی فضا سازی شده اند و نقاطی از معابرشان مثل بالکن باز است تا مردم طبقات دیگر را هم ببینند، مملو از است مردم. عده زیادی هم کیسه به دستشان است. به نمایندگی سونی می روید و کلی با دوربین های عکاسی و فیلم برداری اش سرتان گرم می شود. بعد می روید به مغازه ورزشی و سی چهل مدل آدیداس و نایک – که اینجا می گویند نایکی- را وارسی می کنید.

از باجه اطلاعات توریستی مقداری کاتالوگ برنامه های پاییزه و زمستانی می گیرید و به فود کورت شمالی می روید ساندویچ را در می آورید و گاز می زنید. دو تا از مجله ها در مورد اسکی در انتاریو است. چهار ده پانزده تا پیست کوچک و بزرگ و خیلی بزرگ در داخل و اطراف تورنتو و همینطور در فاصله یک تا دو ساعت رانندگی از آن قرار دارند. شاید این زمستان توفیق دست داد.

یکی از کاتالوگ ها صحبت از جزایری می کند در جنوب تورنتو در دریاچه انتاریو که با قایق مسافربری می شود به آن رفت و آمد کرد. بلیطش می شود 6 دلار. تصمیم می گیرید یکسری بزنید. برمی گردید به مترو و به سمت جنوب تا ایستگاه Union که جنوبی ترین ایستگاه مترو است می روید.

این ایستگاه برای خودش پدیده ایست. هم ایستگاه مترو است هم قطار شهری تورنتو – که نقاط مختلف ناحیه تورنتوی بزرگ را به هم وصل می کند - و هم قطار سراسری کانادا. در واقع می شود با مترو آمد اینجا و با قطار از همین جا رفت آمریکا!

برای رسیدن به لب آب می شود استریت کار سوار شد یا پیاده رفت. هوا بدک نیست ولی دلتان می خواهد استریت کار سواری کنید. البته یک ایستگاه بیشتر راه نیست. از همان زیر زمین هم می رود. شبیه یک کوپه مترو است که مستقل روی ریل حرکت می کند. می رسید و از پله ها می روید بالا و سر از تقاطع Bay و Queens Quay در می آورید. با بقیه مردم می روید به سمت جنوب خیابان و در محوطه بین دو ساختمان بلند رو به جنوب قدم می زنید و می رسید به محل قایق های مسافربری. شش دلار می دهید و یک بلیط به شما می دهند. نسبتا شلوغ است. شاید دویست نفری آدم هست. بعضی ها دوچرخه آورده اند، بعضی کالسکه بچه و عده ای نیز بار و بندیل پیک نیک (یخدان و سبد خوراکی و خرت و پرت های دیگر).

از اینجا سه کشتی کوچک مسافربری به جزایر تورنتو – که از اینجایی که شما هستید به شکل جزایری سبز و خرم در فاصله دو کیلومتری دیده می شوند- می روند. البته فقط یکی از آنها – که بیشترین تعداد مشتری را دارد- می رود به Centre Island . این جزایر که صد سال پیش یک شبهه جزیره بوده اند و بندر قدیمی یورک – تورنتوی فعلی- را در برگرفته بوده اند، در جریان یک طوفان اساسی تبدیل شده اند به چند جزیره کوچک و بزرگ و مرکز گردش و هواخوری.

برنامه حرکت قایق موردنظر شما هر چند دقیقه یکبار تا حوالی ده صبح است و بعد می شود هر نیم ساعت یکبار تا عصر و بعد دوباره می شود هر چند دقیقه یکبار و سرشب دوباره می شود هر نیم ساعت یکبار. ساعت ده شب هم آخرین کورس را می رود.

قایق می رسد. دو طبقه است و براحتی کل جمعیت را در خود جای می دهد. نیمکت های متعدد دارد. راه که می افتد تکان قابل ملاحظه ای ندارد. آرام آرام از ساحل دور می شود و منظره زیبای جنوب شهر تورنتو با ساختمان های اداری سر به فلک کشیده بهتر دیده می شوند. یک جاهایی می شود عین کارت پستال هایی که از تورنتو دیده اید. برج ملی کانادا – CN Tower – که بلندترین بنای مستقل دنیاست- و گنبد متحرک ورزشگاه اسکای دم – که الان اسمش شده Rogers Centre – از مشخص ترین اجزاء این منظره اند.

تصویر جزیره در افق بزرگتر و بزرگتر می شود. درختان بید لب آب رو به جلو خم شده اند و شاخه هایشان تا روی زمین و توی آب هم آمده. اینجا عجب ترکیب رنگی دارد. برگ درختان سه چهار جور سبز دارد و آثار پاییز هم در عده ای از آنها در حال پیدا شدن است. طیفی از رنگ های زرد، نارنجی و قرمز روشن در برگهای بعضی از آنها دیده می شود. زمین ولی هچنان سبز زنده و تازه است. قایق وارد لنگرگاه می شود و پل را می گذارند پایین و شما به همراه بقیه پیاده می شوید. یک تابلوی بزرگ نقشه جزیره را نشان می دهد. جزایر با تعدادی پل به هم متصل شده اند و پیاده می شود از یکی به دیگری رفت.

در واقع در این جزایر هر چیزی که یک جای توریستی باید داشته باشد هست. هم درخت و چمن و گل و سبزه دارد هم دریاچه و برکه و فواره. هم ساحل و پلاژ و اسکله دارد هم شهر بازی. هم امکانات کباب پزی دارد هم میز و نیمکت برای نشستن. مسیرهای اسفالته دارد برای دوچرخه سواری. هم می شود دوچرخه آورد هم می شود کرایه کرد. یکسری چهارچرخه های خانوادگی هم هستند که همه افراد خانواده با هم رکاب می زنند و در این مسیر ها تردد می کنند. مسیرهای غیر اسفالته هم هستند برای پیاده روی. پرنده های بومی و پرنده های مهاجر در همه جای جزیره هستند و دور و بر آدم ها مشغول گدایی خوراکی هستند.
غاز های وحشی و مرغ های ماهیخوار و مرغابی ها و قوهای سفید – که صدایشان شبیه بوق کامیون های کمپرسی خاور می ماند!- از بقیه گونه ها تعدادشان بیشتر است.

محوطه بقدری بزرگ است که دویست نفر مسافری که با شما پیاده می شوند ظرف چند دقیقه متفرق و ناپدید می شوند. با خودتان فکر می کنید روزی چند نفر به اینجا می آیند؟ مگر اینجا چقدر بزرگ است که این این همه بازدید کننده را بدون اینکه مزاحم هم باشند جا می دهد و باز هم اینقدر فضای خالی برای گردش هست؟

روی چمن ها تابلویی است که رویش نوشته "لطفا روی چمن ها پا بگذارید". عجب! خواهش می کنند که بیایید توی چمن ها راه بروید!

ادامه دارد ...


Link to this log     لینک به این نوشته - 12:08 PM -                                                 مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

0  Comments   اظهار نظر از طرف دوستان
........................................................................................



Tuesday, October 25, 2005

ورود مهاجری جدید – قسمت چهاردهم

قدم زنان برمی گردید به سمت خانه و از یک کتاب فروشی ایرانی – که دریای کتاب است و فیلم های فارسی قبل و بعد از انقلاب و حتی فیلم های صمد و سریال دایی جان ناپلئون را هم دارد- چند تا مجله فارسی برمی دارید. این مجله ها که رایگان توزیع می شوند و خرجشان را از راه گرفتن آگهی در می آورد از 90 درصد آگهی و ده درصد مطلب و مقاله و فال هفته تشکیل شده اند و گهگاه اخبار مربوط به برنامه های ایرانیان تورنتو را هم درج می کنند.

بیشترین تعداد آگهی هایشان مربوط به نمایندگان بنگاه های معاملات ملکی است. تعجب آور است که جامعه کوچک هفتاد یا هشتاد هزار نفری ایرانیان این شهر مگر چند نماینده فارسی زبان معاملات ملکی لازم دارند و یا مگر این جمعیت اندک که بزحمت یک محله را پر می کنند در سال چند تا مورد معامله ملکی دارند که این خیل عظیم دویست و اندی نفری نماینده بنگاه برایش مشغول رقابت هستند؟

دوستتان می گوید ظاهرا دوره ای که این عده باید بگذرانند تا بتوانند بعنوان نماینده فروش املاک فعالیت کنند دوره کوتاهی دو سه هفته ای ایست و یک امتحان دارد که گران هم در نمی آید و عده زیادی سعی می کنند شانسشان را در این مورد امتحان کنند.

این آگهی ها معمولا از عکس نماینده در کت و شلوار و کراوات – و اگر خانم هستند معمولا کت و دامن رسمی- و یک شعار دهن پر کن - مثلا ما فیل هوا می کنیم و اگر بالا نرفت خودمان می خریمش و از این قلمبه ... ها- و چند تا عکس سیاه و سفید از نمای جلوی املاک مورد نظر و قیمت آن و تلفن تماس و شرکتی که این نماینده برایش کار می کند، تشکیل شده اند. آنهایی که وضع مالی شان بهتر است آگهی رنگی می دهند و یا تمام یک صفحه را گرفته اند. آنهایی که وضع مالی شان تعریف ندارد چند نفری با هم آگهی می دهند. البته همه آنها از یک بانک اطلاعات یکسان و مشترک استفاده می کنند که تمام املاک مورد خرید یا فروش در آن ثبت می شوند. یعنی هر یک از این افراد – و هزاران رقیب چینی و هندی و پاکستانی و کره ای و بنگلادشی و ایتالیایی و هلندی و انگلیسی و کانادایی و ... شان در این حرفه در این شهر- می توانند از روی این بانک هر جور ملکی را که دنبالش هستید پیدا کنند و برایتان بخرند و از این بابت هیچ فرق یا مزیتی با هم ندارند.

آقایان در عکس سه تیغه و مرتب هستند و اطو کشیده. بعضی اسم کوچکشان را عوض کرده اند و بعضی دست به ترکیبش نزده اند. بعضی ها مخفف نام مدرک دانشگاهی شان را هم در پایین عکس نوشته اند. لابد در بیننده تاثیر دارد.

عکس خانم ها در میزان آرایش و مدل موی سر تنوع وسیعی دارد. از خیلی رسمی و محترم دارند تا موی زرد فرفری و آریش غلیظ و چشم کشیده و ابرو و لب تتو شده – عین جن بوداده! - که بیشتر شبیه آگهی موسسات ... هستند تا معاملات ملکی.

جوان تر ها سعی می کنند عکسشان کمی سن شان را بالا ببرد. احتمالا این تنها مورد در تاریخ بشر است که خانم ها سعی می کنند عکسشان از خودشان مسن تر بیافتد! دلیل اش این است که در دید بیننده بنظر صاحب تجربه و کسوت بیایند. مسن تر ها سعی می کنند جوان تر در عکس بیافتند تا بنظر پیر و بی انرژی و بی عرضه نیاییند.

دوستتان می گوید در جامعه معاملات ملکی ایرانی ها داشتن اتومبیل گران قیمت – مثلا بنز - و آوردنش برای ملاقات با مشتری احتمالی رواج زیادی دارد. در واقع بعضی از آنها وام می گیرند و با قرض و قوله به هر شکلی هست بنزی دست و پا می کنند تا به مشتری نشان دهند که وضعشان خوب است – یعنی کار و بارشان خوب می چرخد و طبعا کارشان را بلد هستند و موفق بوده اند.

ورق زدن این مجلات کلی اطلاعات به آدم می دهد. اینکه ایرانی ها در چه حرفه های آزادی مشغول هستند. خودشان را چه شکلی معرفی می کنند. چه برنامه هایی در سطح شهر وجود دارند. چه رستوران ها و مغازه ها و خدماتی جدیدا باز شده اند و ...

مرغ بریانی که خریدید خوشمزه از آب درآمد و از آن لذیذ تر سیب زمینی های سرخ شده با سبزیجات و ادویه رویش. شنبه است و شنبه شب ها تلویزیون کولاک می کند. در واقع تعدد برنامه های جالب خودش اسباب دردسر شده. آخر شب نگاه دیگری به کتابچه آیین نامه می اندازید و دوره اش می کنید. باید وقتی کنار بگذارید و هفته آینده برای امتحان فکری کنید.

برنامه چای آخر شب را راه می اندازید و بقیه رولت خامه را می فرستید پیش مرغ و سیب زمینی. بعد مسواک و لا لا.

صبح امروز تا لنگ ظهر خوابیدید. اصلا متوجه نشدید کی ساعت شد 11.

تازه اگر آقای صاحب خانه در نزده بود معلوم نبود کی پا می شدید! آقای صاحب خانه می پرسد که آیا می تواند از یکی شعله های اجاق شما استفاده کند و قابلمه حلیمی را که برای میهمانان امشب شان در نظر گرفته بگذارد روی اجاق شما. البته موافقت می کنید و بعد او از شما می خواهد که امشب شام آماده نکنید چون او حتما برایتان شام خواهد فرستاد. تشکر می کنید و او قابلمه را می آورد و می گذارد روی اجاق و می رود.

شما کمی کانال بیست و چهار را نگاه می کنید و اوضاع هوا و دنیا را تماشا می کنید و تصمیم می گیرید برنامه صبحانه را ردیف کنید. به آشپزخانه که می روید متوجه می شوید آقای صاحب خانه عجله کرده و اشتباها بجای زیر قابلمه، یکی دیگر از المنت های اجاق را روشن کرده! خوب شد شما دیدید اگر نه چند ساعت بعد که برای بردن حلیم می آمد حسابی حالش گرفته می شد.

سنگگ تست و پنیر خامه ای به اضافه مغز گردوی سر راهی که دایی جان مرحمت کردند هسته اصلی صبحانه امروز است. با توجه به اینکه فردا هم تعطیل است شما امروز مطلقا تو فاز درس خواندن نیستید. تصمیم می گیرید برای خودتان ساندویچ مرغ درست کنید و ببرید گردش بخورید.

ادامه دارد ...


Link to this log     لینک به این نوشته - 8:49 AM -                                                 مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

0  Comments   اظهار نظر از طرف دوستان
........................................................................................



Friday, October 21, 2005

ورود مهاجری جدید – قسمت دوازده + یک (!)

امروز می خواهید صبحانه را مفصل تر برگزار کنید. پودر پن کیک خریده اید که کافیست با شیر و تخم مرغ مخلوط کنید و در ماهیتابه سرخ کنید. هوا کش آشپزخانه را روشن می کنید و روغن دوبله می ریزید و حرارت را هم از متوسط بیشتر نمی کنید تا مبادا دود روغن بلند شود صدای دستگاه کاشف دود را بلند کند و سر صبحی همه را به وحشت بیاندازد!

پن کیک ها که سرخ شدند، یک برش کره می اندازید رویشان و با شیشه شربت افرا Maple – که از درخت افرا می گیرند و طعم خوب و جالبی دارد و برای مدتی طولانی یکی از صادرات مهم کانادا محسوب می شده – می گذارید توی سینی و می برید به اتاقتان. به که چه ترکیبی است! چقدر خوشمزه است! حسابی هم آدم را می گیرد.

اخبار دارد می گوید که پلیس بزرگراه ها نیروی بیشتر برای روزهای تعطیل به جاده ها آورده اند و سرعت مجاز و بسته بودن کمربند ایمنی و صندلی اطفال و ... را سختگیرانه تر کنترل خواهند کرد. به حال شما فرقی نمی کند. مسافرت باشد برای هر وقت گواهینامه داشتید. بعدا می توانید اتومبیل کرایه کنید و بروید گردش.

تا موقع ناهار – که زمانی است که جناب شکم اعلام گرسنگی می فرمایند – یک ضرب کتاب آئین نامه را می خوانید. کتاب که یکبار دوره می شود ساعت شده سه بعد از ظهر. این صبحانه عجب ما را گرفت! ناهار کوفته دارید که مرحمتی صاحب خانه عزیز است. سه عدد کوفته خوشمزه که در مایکرویو گرم می کنید و با لواش و ترشی لیته – محصول فروشگاه ایرانی سر خیابان- می زنید به بدن.

جزوات زبان را بررسی می کنید و تمرین های کلاسی هفته گذشته را نگاه می اندازید. نوبت اینترنت گردی است. از روی وب سایت مربوط به سینمای زنجیره ای نزدیک خانه، ساعت و نام فیلم ها را چک می کنید و یکی را زیر سر می گذارید. مدتی وقت در سایت کالج ها و دانشگاهها می گذرانید. ایمیل های شب مانده را چک می کنید. دانشگاه رایرسون جواب داده که اگر بخواهید فوق لیسانس و بالاتر بخوانید خودبخود وام به شما تعلق می گیرد و نیازی به درخواست و بررسی و ارزیابی ندارد. باشد لای آب پیاز برای بعد! بروشور دانشگاه را دوباره ورق می زنید و اسم اساتید ایرانی – الاصل- دانشگاه که تعدادشان هم کم نیست توجهتان را جلب می کند. شاید بد نباشد باب مکاتبه را با چند تا از ایشان باز کنید و اطلاعات بگیرید.

بقیه وقت باقیمانده را می روید به سایتی که بازی های اینترنتی دارد و مقداری بازی می کنید. بعد پا می شوید و لباس عوض می کنید و می زنید بیرون به مقصد سینما.

قدم زنان می روید و یکربع بعد می رسید به محل. یک سطل ذرت بوداده هم می گیرید و می روید توی یکی از ده تا سالن به دیدن فیلم The Exorcism of Emily Rose. فارسی اش احتمالا می شود گرفتن جن از وجود امیلی رز. کلیسا هم ادعا کرده که داستانش واقعی است. واقعی یا غیر واقعی، فیلم همچین ترساندتان که نصف سطل ذرت را نجویده قورت دادید رفت پایین! باورتان نمی شد با بودن این همه جمعیت باز هم آدم به اندازه تنها دیدنش بترسد! البته برای اینکه زیاد هم آبروریزی نکرده باشیم باید گفت بیشتر هیجان داشت تا ترس. ولی اینقدر داشت که رعشه گرفتید! بخودتان می گوید کم کم عادت می کنم. از بس فیلم های تار و تاریک کپی شده از پرده سینما را که صدای بم و مبهم داشتند، توسط آقای فیلمی در تهران بخوردتان داده شده، کلا با این دنیای پر کیفیت صوتی و تصویری غریبه هستید!

در طبقه پایین مرکز خریدی که سینما در آن است دو فروشگاه زنجیره ای دو طبقه وجود دارند. یکی Staples است که به لوازم دفتری و اثاثیه مربوطه و لوازم التحریر و انواع کامپیوتر و دوربین دیجیتال و بازی کامپیوتری و ... تخصیص یافته و دیگری FutureShop است که متمرکز شده روی تکنولوژی و علاوه بر کامپیوتر و دوربین و تلفن همراه، دی وی دی و تلویزیون و ... هم دارد. هر کدام یکساعت وقت لازم دارند برای دیدن. در طبقه زیر هم کف هم سوپر مارکت زنجیره ای loblaws است که از فضای باز وسط راهرو می توانید بخش میوه و تره بارش را از بالا – و احتمالا ارتفاع بیست متری!- تماشا کنید. از این جایی که شما هستید بخش ماهی و خرچنگ و صدفش هم پیداست. یک آکواریوم بزرگ دو طبقه دارد. در طبقه بالای آن ماهی های قزل آلا مشغول شنا هستند و در طبقه پایین یک کرور لابستر که با حلقه های کشی چنگک هایشان را بسته اند – تا همدیگر و احتمالا فروشنده و بعد مشتری را نیشگون نگیرند!- دارند از سر و کول هم بالا می روند.

یادتان می آید که پنیر موجود در یخچال در حال تمام شدن است. به بخش لبنیات – که یخچالی چند طبقه و درباز به طول ده متر است- می روید و سعی می کنید پنیر خامه ای را که الان مشابه اش را در خانه دارید پیدا کنید. متوجه می شوید که از همین مارک تجاری در حدود هشت نوع پنیر وجود دارد و علاوه برآن پنج نوع رقیق تر آن هم هست که مخصوص زدن چیپس توی آن است! پنیر با شوید و خورده های خیارشور! پنیر با سیر و فلفل کبابی، پنیر با خرده های ماهی دودی، با خرده های خیار و فلفل دلمه ای، با گوجه فرنگی خشک شده در آفتاب و خرده های زیتون، با انواع میوه با ... نخیر اینطوری نمیشه! باید یک دفعه بعد بیایید و لااقل درب ظرف تمام شده پنیر را هم بیاورید. همین داستان با کره است، با شیر است، با ماست است، با آبمیوه است، با بستنی است! حتی نمک!

از بخش آشپزخانه سوپر مارکت یک مرغ بریان درسته می گیرید با کلی سیب زمینی سرخ کرده با ادویه به قیمت ده دلار. گرسنه تان نیست ولی قیمتش خیلی مناسب است و کیفیتش محشر! دوباره سری به FutureShop می زنید و چند تا لپ تاپ را دوباره بررسی می کنید. هنوز حراج است و یکی دویست سیصد دلار از قیمت همه آنها خط زده اند. پرسنل بخش کامپیوتر نود درصدشان ایرانی هستند و دارند با هم فارسی حرف می زنند. با یکی از آنها سر صحبت را باز می کنید. می گوید سه ماه است آمده و برای جبران خرج دارد اینجا کار می کند. آخر هفته ها درس می خواند و خیلی هم راضی است. خدا را شکر.

توی ایران خودش شرکت زده بوده و هم کار راهبری شبکه می کرده هم اسمبل دستگاه و نصب و راه اندازی شبکه. اینجا نتوانسته در سه ماه اول کار گیر بیاورد و تصمیم گرفته درس بخواند و کار کند تا بعدا دوباره شانسش را در بازار کار امتحان کند. دانشگاه خودش مدرکش را ارزیابی خواهد کرد – که دو ماه طول خواهد کشید- و نیازی نیست خودش جداگانه اقدام کند و دویست دلاری پیاده شود. باید تافلش را بگیرد و پول جمع کند تا سپتامبر بعدی که دانشگاه دانشجو می گیرد همه کارهایش را انجام داده باشد. برای گرفتن وام دانشجویی دولتی باید لااقل یکسال در انتاریو زندگی کرده باشد.

با خودتان فکر می کنید نسخه بدی نیست. کارش خیلی از تخصصش پرت نیست، حقوق دارد و برنامه برای ترقی بیشتر.

ادامه دارد ...


Link to this log     لینک به این نوشته - 9:34 AM -                                                 مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

2  Comments   اظهار نظر از طرف دوستان
........................................................................................



Monday, October 17, 2005

ورود مهاجری جدید – قسمت یازدهم و دوازدهم


ورود مهاجری جدید – قسمت یازدهم

آخر شب چایی تازه دم را برای خودتان می ریزید و می برید بیرون روی سنگ های لب باغچه توی کوچه می نشینید و هرت می کشید. در نور چراغ خیابان متوجه دو تا راکن می شوید که با پشت قوز کرده و دم راه راه در حال گذر از عرض خیابان هستند. راکن ها نقش گربه های ولگرد را دراینجا بازی می کنند و شب ها سعی می کنند که چیزی برای خوردن پیدا کنند. اگر سطل زباله ای محکم نباشد یا یادشان رفته باشد درش را ببندند، راکن ها به کمک هم آنها را چپه می کنند و تویشان دنبال غذا می گردند. استکان را که در نعلبکی می گذارید صدایش توجه یکی از راکن ها را جلب می کند. می ایستند و با کنجکاوی شما را برانداز می کند. صورتش مثل کارتون هایی است که دیده بودید. چند ثانیه بعد دوباره راه می افتد و می رود.

هوا اینقدر عالی است که اصلا دلتان نمی خواهد بروید تو. اگر خطر خواب ماندن از کلاس وجود نداشت تا دو ساعت دیگر هم از جایتان تکان نمی خوردید. پیش از خواب یکبار دیگر پیش بینی هوای فردا را نگاه می کنید. با 15 درجه شروع می شود و بعد از ظهر به 18 درجه می رسد و سرشب ممکن است نم بارانی هم بزند. چتر را که همیشه در کوله دارید. بهتر است بارانی هم ببرید.

با صدای تلفن بیدار می شوید. ساعت چنده؟ اهه اینکه سه صبحه! همچین از خواب پریده اید که قلبتان دارد توی دهنتان می تپد! گوشی را برمی دارید. دوست قدیمی تان است که خودتان دیروز شماره تلفتان را برایش ایمیل کردید! تبدیل ساعت تهران به تورنتو را اشتباه انجام داده و به حساب خودش الان صبح اول وقت زنگ زده! سعی می کنید برویش نیاورید ولی خودش وقتی می فهمد چه دسته گلی به آب داده می خواهد فرار کند. خیالش را راحت می کنید و باب احوالپرسی و خوش و بش باز می شود. می خواهد بیاید کانادا و نمی داند از کجا شروع کند. کارهایی را که خودتان چهار سال پیش انجام داده بودید به او می گویید. به او توصیه می کنید خودش هم تحقیق کند تا مطمئن شود شرایط عوض نشده. حسابی تاکید می کنید که روی زبانش کار کند.

یادتان می آید که هر روز صبح که دارید می روید به کلاس زبان، آه می کشید که ایکاش خودتان به نصیحت های تهرانتویی بهتر گوش کرده بودید و الان بجای کلاس زبان دنبال کارهای بعدی بودید. اگر می توانستید زمان را به عقب ببرید حتما تمام وقت آزاد شب و روزتان را زبان کار می کردید! فعلا که کاریش نمیشه کرد. دوستتان خداحافظی می کند و تکه پاره های خوابتان را به هم وصل می کنید و می روید تا صبح.

مسیر از درب خانه تا سر خیابان را آنقدر رفته اید که عادت کرده اید و بنظر خیلی کوتاه می آید. توی راه بیسکویت گاز می زنید و تکه کوچکی هم برای کبوتر های چاقی که دارند روی پیاده رو دنبال خوراکی گیج می زنند می اندازید. ظرف دو ثانیه از بیسکویت اثری باقی نمی ماند. خانم مسنی سعی دارد از پله های مترو پایین برود و کیسه نسبتا سنگینی هم با خودش دارد. تعارفش می کنید و برایش کیسه خرید را می آورید. از شما تشکر می کند و می رود. تا می رسید پایین پله ها صدای بوق بسته شدن درهای قطار شروع می کند به نواختن. با یک نظر فوری پیدا می کنید کدامشان دارند راه می افتند و خودتان را می رسانید به کوپه.

کلاس زبان هم چنان جالب و پویاست. گوشتان با کلی لهجه ها آشنا شده. هنوز فهمیدن انگلیسی چینی ها – چینگیلیسی- کمی مشکل است. شاگردان جدید ایرانی کلاس، کتاب آیین نامه به فارسی را برایتان آورده اند. بخودتان می گویید باید وقت بیشتری بذارم و زودتر این آیین نامه رو امتحان بده. خسته شدم از بس این پاسپورتو با خودم بردم این ور اونور. می ترسم گمش کنم گرفتار شم!

بعد از جلسه صبح سری می زنید به نمایشگاه دانشگاههای انتاریو. یادتان می آید دوستتان گفته بود که وقتی اوضاع بازار کار خوب می شود، دانشگاهها هم شروع می کنند به مگس پراندن. درس خواندن با وام دولتی یعنی بدهی بالاآوردن و مقروض دولت شدن. درست است که دولت نمی آید پا رو خرخره شما بگذارد تا وام را باز پرداخت کنید، ولی وقتی بروید سرکار قسطی از حقوقتان کم خواهند کرد. وقتی بازار خوب است کسی نمی رود دنبال قرض اضافه کردن، همه می روند دنبال پول درآوردن – و احتمالا پس دادن وام درس خواندن های قبلی. دانشگاهها هم کم کم شرایط پذیرششان را آسان تر می کنند و بیشتر با ملت راه می آیند. البته سر بعضی دانشگاهها کمتر خلوت می شود. مثلا در نمایشگاه یک لشگر بچه چینی عینکی تریپ خرخون داشتند جلوی غرفه دانشگاه تورنتو از سر و کول هم می رفتند بالا. در حالیکه نماینده های دانشگاه رایرسون آنقدر سرشان خلوت بود که می توانستند با همه چاق سلامتی هم بکنند.

یکسری مفصل کتابچه و بروشور جمع می کنید و برمی گردید کلاس زبان. بعدا سر فرصت باید بررسی کنید ببینید چی به چی هست. جلسه بعد از ظهر هم تمام می شود و با زوج ایرانی همسفر مترو می شوید رو به شمال. می خواهند بروند چند تا مجله ایرانی بردارند و تویش دنبال جای اجاره بگردند. بچه های خوب و خوش مشربی هستند. آقاهه مهندس برقه و باید بره دنبال درس و دوباره فوق لیسانس بگیره تا بتونه کار گیر بیاره، خانمه دندانپزشکه و باید یک چند سالی درس بخونه و کلی امتحان و مصاحبه رو قبول بشه تا بتونه اجازه کار بگیره. یک مقداری سخته ولی خیلی ها انجامش داده اند و شدنی ایست. باید یک کاری پاره وقت پیدا کنند که خرجشون رو بیارن تا این دوره بگذره. اگر آقاهه بتونه یک کار در حد استاد تمرین یا کار تحقیقی تو دانشگاه پیدا کنه بهش یک مستمری مختصری هم می دهند که کارش رو راه بیاندازه. خوب برنامشون تا سه سال دیگه معلوم است.



ورود مهاجری جدید - قسمت دوازدهم


برگشتنه می روید کتابخانه و مدتی اینترنت بازی می کنید و دی وی دی ها را ورانداز می کنید. قبلا برایگان عضو شده اید و حالا می توانید در هر نوبت تا ده جلد کتاب به امانت ببرید. مهلت باز پس دادن کتابها سه هفته و برای دی وی دی یک هفته است. برای عضویت کافیست کارت شناسایی عکس دار و سندی مبنی بر اینکه در کانادا ساکن هستید – همان ویزای مهاجرت یا اجاره نامه- ارائه دهید.

سر راه از مغازه خوراک ایرانی یک ظرف آش رشته و یک ظرف خورش قرمه سبزی می خرید و یک بسته رولت خامه ای هم گذارید رویش. برنج را بعدا خودتان خواهید پخت. رولت هم باشد برای برنامه چایی امشب. هوا زودتر تاریک می شود ولی درجه هوا تا دو سه ساعت بعد از تاریکی تغییر چندانی نمی کند و بعد کم کم خنک تر می شود.

در صندوق پست آلومینیومی را باز می کند. چند تا پاکت و بسته را چپانده اند روی سر هم. آنها را یکی یکی بیرون می کشید و نگاه می کنید. بعد می بریدشان داخل خانه. یکی از پاکت ها از طرف ارگانی دولتی آمده. پرچم کانادا رویش دارد.

هورا بالاخره کارت PR رسید! عجب رنگ و طرحی دارد! رویش هم نقش برجسته دارد و هم هولوگرام. پشتش توی قسمت مغناطیسی اش اسم و عکس شما هم چاپ شده. عجب تکنولوژی ضد تقلبی است!

یک مدتی کارت را ورانداز می کنید و بعد می گذارید توی کشوی مدارک مهم، کنار دست پاسپورت. جالب اینکه هنوز سینکارتتان نیامده. توی صندوق پست، از چند تا کالج و دانشگاه بسته های حاوی کاتالوگ ترم های 2005 و 2006 به همراه فرم های درخواست اطلاعات بیشتر و راهنمای اقدام برای ثبت نام و ... رسیده. باید سر فرصت بررسی کنید.

آش رشته را داغ می کنید و جلوی تلویزیون می خورید. به به! عجب آشیه! چه می چسبه!. اخبار از زلزله ای در پاکستان و هند می گوید. یاد بم می افتید. از وقتی به کانادا آمده دنیایتان چقدر بزرگتر شده. چقدر با ملت ها و نژاد های دیگر آشنا شده اید. چقدر کشور هست توی این دنیا. چقدر تنوع غذایی هست توی این شهر! معلم زبانتان می گوید بیش از 40 نوع رستوران برای سفره های بومی کشور های مختلف وجود دارد. چینی، ژاپنی، تایلندی، هندی، پاکستانی، روسی، مصری، ترکی، ایتالیایی، فرانسوی، آلمانی، اسپانیایی، یونانی، الجزایری، برزیلی، ... و بعضی از آنها هم دو سه ورژن مختلف دارند. رستوران ایرانی هم جای خود را دارد. همه شان برنامه چلوکباب شان براه است. بعضی هایشان حالت کاباره دارند و علاوه بر غذا سن رقص و خواننده و ارکستر و رقاص عربی و ... هم دارند. بعضی تا صبح باز هستند. بعضی در غذاهای شمالی تخصص ویژه دارند. بعضی دیزی و کله و پاچه و جیگر و دل و قلوه هم دارند. فالوده، بستنی سنتی، زولبیا و بامیه، پشمک، باقلوا، و خلاصه چیزی نیست که در تهران می خورده اید و اینجا بهترش پیدا نشود!

بنظر می رسد رستوران های چینی و یونانی در بدست آوردن بازار خوراک تورنتو موفق تر از بقیه بوده اند. به شکل زنجیره ای در سطح شهر دیده می شوند و البته غذاهایشان را کمی دستکاری کرده و به ذائقه بقیه ملل نزدیک تر کرده اند. یونانی ها موفق ترین غذای منو هایشان چیزی مشابه چلوکباب خودمان است. البته برنجش ادویه دارد. ولی یک سیخ جوجه یا فیله گوساله یا گیروس – چیزی بین کوبیده و کباب ترکی - همراهش می دهند با سالاد و سیب زمینی پخته که رویش سس زاتزیکی – تند با طعم سیر- می ریزند.

پیتزایی در بین رستوران ها و اغذیه فروشی های زنجیره ای مقام اول را دارد. سه چهار مارک مختلف با هم رقابت شدید دارند و تقریبا هر دویست سیصد متر یک پیتزایی هست. خیلی هایشان هم متعلق به ایرانی هایی هستند که اینجا کسب و کار راه انداخته اند. توی آشپزخانه و پای دخل همه ایرانی هستند. پیتزا هایشان البته به مراتب از پیتزا هایی که شما عادت به خوردنشان داشته اید خوشمزه ترند. در واقع مدتی طول می کشد تا مجموعه خمیر و کم مزه ایکه به اسم پیتزا بخوردتان داده بودند از ذهن تان محو شود.

ساندویچ هم در انحصار سه چهار مارک معروف است و ده بار لذیذ تر و متنوع تر از ساندویچ هایی است که شما امتحان کرده بودید (حتی آیدا و نیک هم هیچ شانسی در رقابت با آنها ندارند!).

دوستتان دیروز به شما گفت که آب زیر پوستتان رفته. البته دارید جبران وزن و اعصاب از دست رفته در جریان هفته های آخر قبل از سفر را می کنید. هوای تمیز، اعصاب راحت، و البته خوراکی متنوع و خوشمزه دارد کم کم وزن را می برد بالا. باید مراقب بود!

چایی را دم می کنید و یک مقداری هم دارچین به آن اضافه می کنید. می روید جلوی خانه و زیر درخت صندلی تاشو را می گذراید و لم می دهید. باران مضحکی شروع شده که مثل دانه ها نمک ریز است و موج می زند. شدتش آنقدر نیست که از برگ های زرد و نارنجی شده درخت رد شوند و شما را خیس کند ولی رطوبت هوا باعث شده موهایتان تاب بردارند و مجعد بشوند. چه هوایی است. هر چه به حافظه فشار می آورید یادتان نمی آید در مسافرت های شمال و یا در ایام عید بیست سال قبل که تهران هنوز ماشین بالا نیاورده بود و هوایش را می شد نفس کشید هم هوایی به این تمیزی دیده باشید.

در زیر سقف ورودی خانه مقابل، آقای مسنی روی صندلی چوبی نشسته و گویا دارد قهوه می خورد. فنجان سرامیکی ضخیمی در دست دارد و بخار ملایمی از آن بلند می شود. برایش دست ملایمی تکان می دهید و او با سر جواب می دهد. چیزی به لهجه اصیل کانادایی می گوید که از این فاصله بنظر می رسد در مورد هوا است. سرتان را الکی تکان می دهید و چایی را هرت می کشید. هنوز چمن مقابل خانه ها در دو سوی خیابان سبزند. درخت ها اما پاییز را شروع کرده اند. پاییز شان با فاصله می رسد. بعضی هنوز کاملا سبزند، بعضی مقداری برگ زرد یا قرمز دارند و بعضی تماما رنگ عوض کرده اند. این رولت خامه ای عجیب خوشمزه است. خامه اش هوش از سر آدم می برد!

شب را راحت و عمیق می خوابید. و صبح با صدای بازی بچه ها در حیاط پشتی بیدار می شوید. لانگ ویکند شروع شده و تا سه روز از کلاس خبری نیست.

ادامه دارد ...


Link to this log     لینک به این نوشته - 9:55 AM -                                                 مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

0  Comments   اظهار نظر از طرف دوستان
........................................................................................



Wednesday, October 12, 2005

ورود مهاجری جدید – قسمت دهم

سنجاب ها ناپدید شده اند. ظاهرا سیستم شان با درجه حرارت هوا کار می کند. سرد که می شود آنها هم چرتی می شوند و از لانه در نمی آیند و وقتی وسط روز گرمتر شد می زنند بیرون و دنبال جمع کردن غذا. توی راه خانمی را می بینید که سگ عظیم الجثه ای را آورده هوا خوری. سگ اینقدر بزرگ است که با خودتان فکر می کند لابد خودش هر جا خسته شد سوار سگه می شود و بر می گردد خانه. علیرغم جثه بزرگش قیافه آرام و ملایمی دارد. پیش خودتان فکر می کنید زمستان که شد این جناب را باید بیاورند در سوز منفی 35 درجه هوا خوری کند. قیافه صاحبش حتما دیدنی خواهد شد.

در مترو خبر قابل عرضی نیست. تنوع نژادی مسافرها هم در همان حد ده دوازده نوع باقیمانده و زیادتر نشده! یک خانم ایرانی که تقریبا بالای سر شما ایستاده دارد با کنجکاوی جزوه توی دست مسافری را که کنار شما نشسته از راه دور می خواند.

سر کلاس با زوج ایرانی جدیدی آشنا می شوید که همین امروز به کلاس ملحق شده اند. هفته پیش آمده اند و رفته هتل. دارند دنبال جایی برای اجاره می گردند و هنوز برای هیچ چیز اقدام نکرده اند. یک مقداری راهنمایی شان می کنید. به شما می گویند که کتابچه آیین نامه رانندگی در انتاریو را به فارسی دارند و برای شما خواهند آورد. شما هم در عوض آدرس چند تا حراجی توپ را کشف کرده اید به ایشان می دهید.

به شما می گویند که در ماههای آخری که در تهران بودند خبر دار شدند که موسسه ای هست به نام سازمان جهانی مهاجرت (تلفن تماس 88043377) که کلاس های رایگانی برای آشنایی با فرهنگ مردم در کانادا و قوانین این کشور برگزار می کنند. کافیست شماره فایل مهاجرتتان را به ایشان بدهید تا در یکی از کلاس ها برایتان جا رزرو کنند. ضمنا می توانند بلیط با تخفیف از لوفت هانزا یا بریتیش ارویز بگیرند برایتان که برای یک خانواده دو نفره شاید نزدیک به پانصدهزار تومان صرفه جویی بشود!

ناهار را نمی دانند چطور باید برگزار کرد و امروز مهمان هات داگ فروشی سر تقاطع هستند. در این مورد هم به ایشان ایده می دهید. ظاهرا اتاقشان در هتل، یک آشپزخانه جمع و جوری هم دارد ولی قیمتش روزانه 75 دلار است که به حساب ماه بعد از تخفیف ویژه می شود 1800 دلار که گریه هر مهاجر تازه واردی را در می آورد! نشانی جاهایی که مجله های رایگان فارسی زبان دارند را از شما می گیرند تا سری به صفحات اجاره آنها بزنند.

در راه برگشتن توی مترو چند تا پسر و دختر فارسی زبان – احتمالا ایرانی الاصل- در کوپه شما سوارند ودارند بلند بلند در مورد کلاس درس و قیافه اون همکلاسی و ریش این استاد و وضعیت ناهارخوری و هزار اراجیف دیگه حرف می زنند. سر و تیپ و کوله و تشکیلاتشون نشان میدهد دانشجوی کالج یا ترم های پایین دانشگاه هستند. شلوار جین پای همه است با کفش ورزشی و کاپشن پاییزه کوتاه. دختر ها ساده و بدون هیچ جور آرایش. با و آب و تاب حرف می زنند و دست و پایشان را تکان می دهند و می زنند زیر خنده. با خودتان فکر می کنید اگر تهران بود میشد با قاشق از روی صورت دختر ها آرایش جمع کرد! چقدر مردم اینجا ساده تر و بی پیرایه تر از تهران هستند.
با خودتان فکر می کنید احتمالا با والدینشان مهاجرت کرده اند و اینجا مدرسه رفته اند و بعد رفته اند دانشگاه. یکی یکی توی ایستگاه ها مختلف پیاده می شوند و می روند. بعد فکر می کنید اگر پدر شما مهاجرت کرده بود چقدر کار شما راحت تر می شد!

با رفتن آنها شما می مانید و یاد دوران دانشگاه. هر ورش را بررسی می کنید می بینید برای هیچ چیزش دلتان تنگ نشده! بهتر!

به خانه که می رسید پیغام دارید. از طرف کلاس تافل در جواب به پیغام تلفنی شما زنگ زده اند و عذرخواهی کرده اند که تا دسامبر جا ندارند. باید بیشتر بگردید تا زودتر شروع کنید. جوینده بالاخره یابنده است! یک نمایشگاه عرضه اطلاعات هم از سوی دانشگاههای انتاریو قرارست برگزار شود که توی برنامه گذاشته اید.

از دوستتان یاد گرفته اید که یکسری موسسه هم هستند که کارشان صید متخصص های تازه آمده و تلکه کردن پول آنها از طریق نشاندنشان سر کلاس های الکی و بدردنخور است که در نهایت هیچ کمکی به کاریابی ایشان نخواهد کرد و صرفا منجر به اتلاف وقت و پول آنها می شود.

ضمنا یکسری شرکت های کاریابی هم هستند که از شما پول می گیرند و رزومه شما را برای چند صد شرکت – که ممکن است در فکر استخدام نیروی کار باشند- می فرستند. واقعیت این است که در 99 درصد موارد اگر شرکتی دنبال استخدام نیروی کار باشد در سایت های کاریابی آگهی خواهد داد یا دنبال رزومه افراد خواهد گشت و الکی فرستادن رزومه به این شکل فقط خرج روی دستتان خواهد گذاشت!

تلویزیون اینجا خیلی سرگرم کننده است و آدم را از کار و زندگی می اندازد. از ساعت هشت شب پر است از سریال جورواجور پلیسی و بعضی کانال ها هم از 9 شب به بعد فیلم سینمایی دارند. دوستتان می گوید برنامه های فصل سرما جالب تر و بهتر از فصل گرما هستند. دلیلش هم وجود بیننده بیشتر پای گیرنده هاست.

آخ برنامه شام و ناهار از دستتان در رفت. ساعت 10 شب شده و هنوز هیچ کاری نکرده اید. دو تا کنسرو عدس باز می کنید و مقداری از اضافه مایه اسپاگتی را می ریزید تویش و می گذارید گرم شود. به به! عجب معجونی شد! اگر سه ساعت هم پایش صرف می کردید از این بهتر نمی شد! چقدر کنسرو های لوبیا و عدس اینجا خوشپخت و خوش مزه اند! برای ناهار هم ماند. ظرف غذای پلاستیکی Lock & Lock خریده اید که از آن هیچ مایعی رد نمی شود و می شود براحتی غذای آبکی هم برای ناهار برد.

ادامه دارد ...


Link to this log     لینک به این نوشته - 10:26 AM -                                                 مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

0  Comments   اظهار نظر از طرف دوستان
........................................................................................



Friday, October 07, 2005

ورود مهاجری جدید – قسمت نهم

شام باقیمانده اسپاگتی را می خورید و تمام عصر و سر شب را به اینترنت بازی می گذرانید. صاحبخانه که آقای ایرانی محترمی است و با خانواده اش در طبقه بالا زندگی می کند به شما یک کابل از اینترنت High Speed اش داده و شما بیست چهار ساعته به اینترنت وصل اید و دارید تمام سایت هایی را که سابق با جان کندن بالا می آمدند را یکی یکی امتحان می کنید و کیف می کنید! سرعت داونلد شما را یاد روزهای گریه آوری می اندازد که با بدبختی از روی خط تلفن فایل داونلد می کرد و نه فقط جان می کند تا داونلد شود که زرتی وسطش هم قطع می شد!

عجب حکایتی است. اینترنت از طریق کابل تلویزیون. شرکت Rogers متولی آن است. رقیب بزرگش شرکت تلفن Bell است که همین کار را با خط تلفن می کند. یعنی از یک فرکانس دیگر استفاده می کند روی همان سیم تلفن و همزمان هم تلفن آزاد است و همه اینترنت براه است. جالب اینکه شرکت هایی آمده اند که به شما از روی همان اشتراک اینترنت High Speed شماره تلفن می دهند. یعنی یک چیزی شبیه مودم بین دستگاه تلفن معمولی و پریز اینترنت دیوار قرار می دهید و آنوقت هر کسی شماره شما را بگیرد تلفنتان از طریق اینترنت وصل می شود و دستگاه تلفن زنگ می زند!

جل الخالق! معلوم نیست کی دارد نان کی را آجر می کند؟ نلفن پا گذاشته روی سفره اینترنت یا بر عکس؟ تازه تلفن نوظهور در تمام آمریکای شمالی حکم تلفن داخلی را دارد. سرویس کالرآی دی و منشی تلفنی و کنفرانس و رله و ... هم رویش مجانی است! قیمتش هم از تلفن شهری ارزان تر است!

شب یک مقداری برنامه هایتان را بررسی می کنید و طرح هایی را که دارید دوباره نگاه می کنید. یکی دو ایده جدید دارید که می خواهید کم کم راجع به آن اطلاعات جمع کنید.

آخر شب از ایران تلفن دارید. همه خوبند و ملالی نیست جز دوری روی ماه شما!. پسر دختر خاله تان بالاخره می خواهد نامزد کند و به فرموده مامان جان شما باید یک تبریکی به او بگویید. با خودتان فکر می کنید من که این بنده خدا را سالی یکبار هم نمی دیدم ولی از وقتی اومدم کانادا تا حالا سه بار بهم ایمیل زده. پس براش کارت تبریک الکترونیکی می فرستم. از کلی تعارف های الکی هم راحت میشم. آخیش! از دست تعارف های شابدالعظیمی راحت شدیم! یک هیچ به نفع کانادا!

افزایش مکاتبات به همینجا هم ختم نمی شود. یکی از اتفاقاتی که بعد ورودتان افتاده، عزیز شدن ناگهانی شماست. کلی دعوت از سوی همکاران سابق تان گرفته اید برای عضو شدن در شبکه دوستان آنها، در حلقه گیرندگان SMS آنها، در آلبوم تصاویر آنها ... خودمانیم ها، با این اینترنت فکستنی و کند این جور جاها را از کجا پیدا می کنند؟ چپ و راست ایمیل می آید. یکی می پرسد دیسکو های آنجا چجوری هستند. دیگری می خواهد بداند دوست دختر پیدا کرده اید یا نه؟ یکی از مدل ماشین ها می پرسد دیگری از ...

ایمیل های دعوت به عضویت را که با تشکر رد می کنید می مانند دو تا ایمیل درست و حسابی از دوستانی که واقعا می خواهند بیایند کانادا و سوالاتی دارند. ایمیل ها را با حوصله جواب می دهید و می روید دنبال اینترنت گردی خودتان.

روز بعد را با نیمرو و سنگک خاشخاشی برشته دو آتشه شروع می کنید. از زردی پر رنگ زرده تخم مرع ها کیف می کنید. بوی سنگک خانه را ورداشته. هنوز بربری را امتحان نکرده اید ولی وصف آن را هم شنیده اید. نکته جالب اینکه سنگک و بربری اینجا بیات شدنی نیستند. تا روز آخر خوب و خوش خوراکند.

موقع خوردن صبحانه برنامه Breakfast Television که برنامه هر روز صبح کانال 24 است را تماشا می کنید. صفحه تلویزیون را به چند قسمت تقسیم کرده اند و هر قسمت یک چیزی را نشان می دهد. برنامه اصلی در قسمت سمت چپ و بالا حدود یک چهارم صفحه را اشغال کرده. ستون سمت راست به چهار قسمت تقسیم شده است. سمت بالا مرتب وضعیت هوای چهار روز متوالی را نشان می دهند و بعد وضعیت هوای بیست چهار ساعت آتی را نشان می دهد و بر می گردد سراغ هوای چهار روز، زیر آن در یک مستطیل مشکی مرتبا درجه هوا و میزان رطوبت و احتمال بارش و وضعیت اشعه ماوراء بنفش و ... نوشته می شود. زیر آن دوربین ترافیک شهری مرتب تصویر معابر اصلی بزرگراهها را نشان می دهد و زیر آن فشرده اخبار ورزش و بورس سهام و ... نوشته می شود. در سمت چپ و پایین اخبار مهم روی تلکس های خبری را می نویسد. عجب ترکیبی است. چقدر اطلاعات را یکجا جمع کرده اند. معلوم است کلی روی ترکیب صفحه کار کرده اند چون اصلا خسته کننده و یا مشکل نیست. احساس می کنید دنیایتان چقدر بزرگتر شده.

درجه هوا امروز از 7 درجه شروع می شود و ظهر می رسد به 18. سرشب می رسد به 12 و شب دوباره برمی گردد به 7. شالگردن لازم آمد پدید. دست کم هد بند باید دم دست باشه! هد بند اینجا اصلا جواد نیست و ملت با کلاس هم استفاده می کنند و بزرگترین حسنش این است که موهایتان تا رسیدن به مقصد روی سرتان ولو نمی شود و یا نمی شکند و در عوض پیشانی و سینوس هایتان از سرمازدگی در امان می ماند. فعلا از بیمه دولتی تا سه ماه خبری نیست. ( البته هستند کلینیک هایی وابسته به دولت که در این سه ماه به رایگان بعضی خدمات درمانی را ارائه می دهند) ولی بهرحال بهتر است بی گدار به آب نزنید.

ادامه دارد ...


Link to this log     لینک به این نوشته - 9:19 AM -                                                 مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

0  Comments   اظهار نظر از طرف دوستان
........................................................................................



Wednesday, October 05, 2005

ورود مهاجری جدید – قسمت هشتم

امروز صبح وقتی از خانه درآمدید حسابی مورمورتان شد. باد می وزید و سوز هم کم بد نبود. داشتید فکر می کردید که بوی زمستان می آید و همینطور پیش برود باید از فردا شال گردن ببندید که رسیدید به خیابان اصلی و چند تا بچه مدرسه ای با یک لا پیراهن از مقابل شما رد شدند. زود خودتان را جمع و جور کردید و شق و رق شدید و از اینکه فکر می کردید هوا سرد شده خجالت کشیدید. چند متر جلوتر دو تا خانم و آقای مسن ریزه میزه چینی در حال قدم زدن بودن و هر کدام یک کاپشن پرپروی نازک به تن داشتند که نصف گرمای کت شما را هم نداشت. حالا از خجالت گرمتان شده! به خودتان می گویید بیخیال بابا! هر وقت اینها خودشان را پوشاندند و رفتند توی پالتو من هم همانکار را می کنم. اگر این هندی ها که از بمبئی و بنگالور اینجا آمده اند دارند راست راست راه می روند و سرما کاریشون نکرده، من که از تهرون اومدم چیزیم نمیشه!

مترو کمی شلوغ تر از دیروز است. دلیل خاصی برایش پیدا نمی کنید. روزنامه راجع به انتخاب خانمی سیاهپوست از استان کبک به عنوان Governor General جدید نوشته. این یعنی این خانم از نظر حقوقی نماینده ملکه انگلستان در حکومت کاناداست و چون طبق سیستم اداری کانادا ملکه انگلستان رئیس کانادا محسوب می شود پس انگار این خانم نایب السلطنه کاناداست. هر چند دهها سال است که کرک و پر نفوذ انگلستان در کانادا ریخته و مردم دیگر برایش تره هم خورد نمی کنند و این روابط در حد تشریفات اداری باقیمانده. تازه هر وقت ملکه یا کسی از خانواده سلطنتی برای دیدار از کانادا می آید از سه ماه مانده به آمدنش تا شش ماه بعد از برگشتنش جماعت جمهوری خواه و ضد سلطنت و دموکرات و غیره می افتند به جان دولت و هر یک قرانی ایکه در این مورد خرج شده است را می زنند توی سر دولت و پدر نخست وزیر را در می آورند. قدرت هم عملا دست نخست وزیر و کابینه است که آنها را هم مردم انتخاب می کنند. تنها دلیل باقیماندن این سیستم خرج و هزینه عوض کردن آن با سیستم جمهوری است که نهایتا می شود همینی که الان هست!

خود همین فرماندار قبلی را از بس سر خرج و مخارج مسافرت هایش زیر سوال بردند و برای تک تک غذاهایی که خورده بود و چیزهایی که خریده بود به پر و پایش پیچیدند آخر سر مرض قلبی گرفت و رفت زیر عمل و الان قلبش با باطری کاری می کند و از ترس جانش کناره گیری کرده است.

نکته جالب اینکه این فرماندار جدید، شهروندی کشور فرانسه را هم داشته و یک شایعاتی هم در مورد استقلال طلب بودن خود و شوهرش به نفع جدایی کبک از کانادا در جریان بود که وقتی خبر انتخاب شدنش را به او دادند همه را یکجا ریخت در جوی آب و با سر دوید برای پست فرمانداری. یعنی هم شهروندی فرانسوی را پس داد و هم منکر هر جور ارتباط خودش یا شوهرش با قصیه جدایی طلبی شد. خلاصه اینکه با انداختن طوق خدمت ملکه به گردنش حسابی عبد و عبیدش کردند و یک دهن کجی اساسی هم شد به جدایی طلب ها. که همه هارت و پورتتان برای این است که کسی شما را داخل آدم نمی آورد اگرنه همه تان با سر می دوید پابوس ملکه!

کلاس زبان براه است ولی بنظرتان می رسد بقدر کفایت سریع نیست. در واقع کم استعدادی بعضی همشاگردی ها کلاس را سنگین کرده. زنگ تفریح با معلم حرف می زنید و می گویید احساس می کنید کلاس کند پیش می رود. شما هم مایلید زودتر برنامه زبان را به جایی برسانید و بروید سراغ برنامه کاریابی و غیره و نمی توانید مثل اینها فس فس کنان شش ماه دیگر بیایید بروید تا ببینید چه می شود. معلم می گوید سعی خواهد کرد شما را در کلاس بالاتر – که آخرین سطح کلاس های زبان YMCA است – نام نویسی کند. کلی هم با شما خوش و بش می کند که یکوقت فکر نکنید چون می خواهید به کلاس بالاتر بروید پوزش را زده اید و حالا او حالتان را خواهد گرفت و از این مزخرفات که در بعضی جاهای دیگر قبل از آمدن دیده بودید.

موقع ناهار می روید بیرون و می بینید کامیون کوکالا ایستاده و دارد محصول جدیدشان را به اسم Coca Cola Zero مجانا بین رهگذران پخش می کند. نه هم همه ایست نه کش و واکشی و نه مردم مشغول بالا رفتن از سر و کله هم برای گرفتن نوشابه مجانی. عجب! از هر دو سه رهگذر یکی می ایستد و یکی دو قوطی می گیرد و می رود. نوبت به شما می رسد و دختر جوان خوش اخلاقی که روی پیراهنش آرم کوکا کولا دارد دو تا قوطی به شما می دهد. می پرسید که آیا فردا هم می آیند؟ چون اگر می آیند دیگر خودتان نوشابه نیاورید. می گوید مطمئن نیست و به همین دلیل یک بسته شش تایی دیگر هم می گذارد روی دو تا قبلی که تا آخر هفته کارتان را راه بیاندازد. خدا پدر این خوش تیپی را بیامرزد! کار آدم را راه می اندازد! کوکای نوبرانه است و نقدا هشت تایش هم رفت توی کوله پشتی.

همکلاسی ای دارید که یک دختر چینی است که کم کم با لهجه اش آشنا شده اید. صحب می کنید و بحث به گرفتن گواهینامه می رسد. می گوید گواهینامه رانندگی دارد و نمونه سوال ها را هم دارد و اگر بخواهید به شما می دهد کپی بگیرید و تمرین کنید تا برای امتحان آیین نامه آماده شوید. یادتان می آید دوستتان گفته بود که با قبولی در امتحان آیین نامه به شما گواهینامه G1 می دهند. شماره این گواهینامه و ظاهرش با گواهینامه G2 که بعد از قبولی در امتحان شهر به شما خواهند داد و یا گواهینامه G که بعد از پاس کردن امتحان جاده دریافت خواهید کرد هیچ فرقی ندارد جز اینکه زیر عکستان نوع گواهینامه نوشته شده است. بعنوان کارت شناسایی رسمی و عکس دار، هر سه این گواهینامه ها از یک درجه اعتبار برخوردارند و دیگر مجبور نخواهید بود بعنوان کارت شناسایی پاسپورتتان را با خودتان اینور و آنور ببرید. امتحان را هم می شود روی کاغذ یا با کامپیوتر داد. نوع اول که معلوم است چطوری است و نوع دوم آن به این شکل است که مقابل دستگاه می ایستید و یک فیلم کوتاه یا کارتون کوتاه یا فقط یک سوال چهار جوابی ظاهر می شود و بعد باید گزینه مناسب را در پاسخ به سوال طرح شده انتخاب کنید و بروید جلو و به سلامتی قبول شوید. سوال هایی که همکلاسی تان می خواهد برایتان بیاورد تقریبا تمام مدل هایی که می شود از آیین نامه سوال طرح کرد را دارد.

عصر سر راه می روید مغازه ایرانی و یک بسته لواش اعلاء و یک بسته سنگک توپ می خرید. بر می گردید خانه و یک دوش داغ می گیرد و از مورمور خارج می شوید. کشف جدید دیگر اینکه شامپوی Pantene ای که اینجا خریده اید از شامپوی Pantene ایکه با خودتان آورده اید به مراتب غلیظ تر است و بهتر هم کف می کند. عجب! قوطی هایشان عین هم هستند ولی محتوایشان فرق دارد.

ادامه دارد ...


Link to this log     لینک به این نوشته - 10:07 AM -                                                 مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

0  Comments   اظهار نظر از طرف دوستان
........................................................................................



Monday, October 03, 2005

ورود مهاجری جدید – قسمت هفتم

بفکرتان می رسد که موقع برداشت اجناس بهتر است آنها را در چرخ دستی خودتان بگذارید و از چرخ خرید فروشگاه استفاده نکنید. اینجوری خطر اینکه بیشتر از حد ظرفیت چرخ خریدتان خرید کنید و مجبور بشوید بقیه را با دست حمل کنید وجود نخواهد داشت. وارد می شوید و سر از قسمت مواد پروتئینی در می آورید. این بخش از یک فریز چند طبقه باز در سمت چپ و یک مجموعه فریزری صندوقی روباز در سمت راست تشکیل شده. طول هر یک از دو فریزر حدود ده متر است. فریزر طبقاتی چند طبقه دارد که به فواصل یک متری تقسیم شده اند و هر قسمت به یک نوع گوشت اختصاص یافته. مرغ در بسته بندی های مختلف در اندازه های مختلف. بسته های ران، سینه، بال، مرغ درسته، مرغ نصفه، پوست کنده، با پوست، خوابانده شده برای جوجه کباب، با سبزیجات معطر، ساده ... گوشت گوساله در انواع اندازه ها و انوع. فیله، راسته، سردست، مغز رون، کبابی، خورشی، چرخ کرده، گوشت خوک، فیله و چرخ کرده، ده جور ماهی در بسته بندی ها و اندازه های مختلف، یک لشگر سوسیس و کالباس جورواجور در اندازه ها مختلف، دودی، ساده، با پنیر، بدون پنیر، با ادویه، مخصوص کباب کردن، مخصوص پختن و ... با یک حساب سرانگشتی متوجه می شوید که قیمت گوشت گوساله و مرغ با تهران فرقی ندارد.

در فریزر صندوقی سمت راست هم بخش های متعددی هست که بسته های بزرگ مخصوص خانواده دارند و در مقایسه اقتصادی ترند. یک بسته بزرگ سه کیلویی ران مرغ بر می دارید یک بسته بزرگ گوشت چرخ کرده (که اینجا می شود از کیفیت آن مطمئن بود) به وزن سه کیلو گرم و می روید سر وقت قسمت میوه و سبزی که در سمت راست و بعد از فریز صندوقی قرار دارد. کاهوی تمیز بسته بندی شده که هر کدام سه مغز کاهوی بزرگ پر برگ و تازه دارند، خیار سالادی؛ گوجه فرنگی سفت سرحال، لیمو ترش تازه، پیاز درجه یک، ... لابلای قفسه های بزرگ چند طبقه و متعدد فروشگاه راه می روید و چرخ را بدنبالتان می کشید ... یک بسته نان تست سبوس دار و خاشخاشی، و یک بسته لواش، یک کیسه چهار لیتری شیر تازه با 2 درصد چربی، یک پاکت دو لیتری آب پرتقال افسانه ای، چند بسته ویفر کاکائویی، یک شیشه روغن زیتون اعلاء، دو بسته چیپس ( از بین ده مدل و رنگ و طعم)، دو بسته پفک اساسی، یک شانه دوازده تایی تخم مرغ درشت رسمی، یک کیسه نخود فرنگی منجمد، چند تا نوشابه خانواده، دو بسته نوشابه قوطی ... تنوع محصولات سرگیجه آور است. از هر نوع ماده غذایی چند جورش وجود دارد در اندازه ها و مارک ها و طعم های مختلف.

آخ این چرخ دستی داره می ترکه دیگه! حیف که بیشتر جا نداری اگر نه من از اینجا به این زودی در نمی اومدم! راه می افتید به طرف صندوق ها. شش صندوق که الان چهارتای آنها فعالند و مقابلشان صف های کوچکی تشکیل شده. صفی را انتخاب می کنید و می ایستید. جلوی شما یک خانم چینی است که بچه اش از بس غر می زند و بهانه می گیرد کچلش کرده! خوب بچه است و کم طاقت. لابد خسته شده. مادرش دارد تند تند خرید هایش را از چرخ در می آورد و روی تسمه لاستیکی مشکی رنگ صندوق می گذارد. بسته های رشته و مرغ و سس های سویا و چند تا بسته که رویشان چینی نوشته و معلوم نیست چی هستند. بچه چینی بالاخره سرش با یک آب نبات گرم می شود و کوتاه می آید. مادرش کارت بانکی را در می آورد و در دستگاه می کشد، رمز را با احتیاط وارد می کند و یک ثانیه بعد قبض خرید را از صندوق دار تحویل می گیرد و مشغول باز گرداندن خرید ها به داخل چرخ می کند. با خودتان می گویید حتما می خواهد ببرد تا صندوق عقب ماشین. صندوق دار دختر سفید و بوری است حدود های هجده نوزده سال که پیراهن مارکدار سوپر مارکت را پوشیده و اسمش روی پلاک سینه اش نوشته شده. سلام کوتاهی می کند و مشغول گرفتن بار کد اجناس مقابل دستگاه می شود. جمعا شد 55 دلار. چرخ خرید امروز جانتان را نجات داد! حمل این همه خرید کار شما که هیچ کار چهار نفر هم نبود!

چرخ را می کشید و می برید به سمت خانه. پیاده رو ها حسابی رو براهند و از موزاییک شکسته و پله های احمقانه و شیب های بیخودی و چاله های قد آدمیزاد خبری نیست. تو این فکر هستید که وقتی برسید به تقاطع چرخ را چطور از لبه پیاده رو ببرید پایین که تخم مرغ ها نشکنند. وقتی به تقاطع می رسید متوجه می شوید که پیاده رو در سر تقاطع در نقطه ای شیب ملایمی دارد که پایین می رود و هم سطح آسفالت می شود. نگاهی به چهار طرف تقاطع می کنید. همه شان همین شکلند! عجب! برای همه چیز تو این کشور فکر کرده اند!

چرخ را می آورید خانه و یخچال تا درش پر می شود. خراب نشدنی ها را می چینید توی کمد ها. از یخچال یک قوطی Canada Dry برمی دارید و می برید جلوی تلویزیون. کانادا درای در واقع نوشابه پرتقالی نیست! مزه توپی دارد که شبیه زنجبیل است و رنگش هم به عسل می ماند. پس اون چیزی که به اسم کانادا به خورد ما می دادند چی بود؟ احتمالا فقط شیشه هایش مال کانادا درای بوده!

شکر خدا از تکلیف شب خبری نیست. همه کار را در کلاس انجام داده اید. برنامه شام را چکار کنیم؟ اسپاگتی بپزیم اون هم دو وعده ای که کار فردا را هم راه بیاندازد. گوشت چرخ کرده تازه خریده شده با پیاز و زعفران بعدش فلفل دلمه ای و قارچ و پشت بندش سس پاستا با طعم سیر کباب شده و ریحان در ماهیتابه جدید. رشته ها را هم را می ریزید در آب جوش قابلمه ای که از ایران آورده اید. عجب اسپاگتی توپی شد! هیچکدام از رشته ها به هم نمی چسبند! عجب ته دیگ سیب زمینی ای درآمد! غذا هم شد چهار وعده ای! هنوز اندازه شکمتان دستتان نیامده! بخودتان می گویید یک وعده آباد الان می خورم بقیه اش هم باشه برای دو وعده دیگه.

تلویزیون اخبار گردبادی را که قرارست تگزاس را هم بزند لحظه به لحظه دنبال می کند. قرارست ته مانده این طوفان و گردباد به شکل باران ملایمی تا سه روز دیگر برسد اینجا. خدا را شکر که اینجا از این برنامه ها نیست. هوا قاطی کرده. کانال 24 نشان می دهد که درجه حرارت بین 12 تا 25 درجه در روزهای آینده نوسان خواهد کرد. باز بهتر از گردباد است! با کت و فوقش یک شال گردن کارش راه می افتد.

آخر شب زنگی می زنید به تهران و با مادرتان صحبت می کنید. همه چیز همان شکلی است که بود. آخرین خبر اینکه تلاش نوه خاله دیوانه مادرتان برای گرفتن حال مادرتان نافرجام مانده. این خانم محترم از روزی که فهمید شما توی صف هستید شروع کرد به حال گرفتن از مادرتان و ترساندن او. توی فامیل چند تا هم همدست پیدا کرده بود که تنهایی به قاضی نرفته باشد! خصوصا در ماه های آخر نزدیک به سفرتان مرتب اعصاب مادرتان را خراب می کرد و تاوانش را شما می دادید. خودتان کم تشویش و دوندگی داشتید این زن دیوانه هم شده بود قوز بالا قوز.

حالا خیال مادرتان راحت تر است. دیگر انگولک های فامیل – خیرخواه!- اثری ندارد! بر خلاف پیش بینی های انجام شده این بیماران روانی، خرس در خیابان دنبالتان ندویده! پولتان را کسی بالا نکشیده! به فساد و فحشاء کشیده نشده اید! معتاد نشده اید! توی خیابان نخوابیده اید! و نژاد پرست ها به شما حمله نکرده اند! مورد بی مهری مردم کانادا و یا پلیس کانادا واقع نشده اید! از سرما قاق نشده اید! و ...

دارید مثل هر مهاجر از جایی شروع می کنید و قدم به قدم زندگی تان را شکل می دهید، با محیط آشنا می شوید و پیش می روید. برنامه هایی دارید که به لطف خدا به پیش خواهید برد و مثل ایرانی های دیگری که قبل از شما آمده اند و اینجا زندگی تشکیل داده اند و جا افتاده اند و زندگی شرافتمندانه و سالمی را ادامه می دهند، مستقر خواهید شد.

خداوند به کرم و عنایتش مقداری عقل سالم به بدن های ناقص این جور دوستان و اقوام و همسایگان نسبتا محترم که در تمام خانواده ها نمونه هایشان پیدا می شود عطا کند تا بلکه مردم از گزندشان در امان باشند!

ادامه دارد ...


Link to this log     لینک به این نوشته - 9:38 AM -                                                 مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

0  Comments   اظهار نظر از طرف دوستان
........................................................................................