Tehrantonian                 تهرانتویی – یک تهرانی در تورنتو
نکاتی پیرامون مهاجرت به کانادا،زندگی در انتاریو، کاریابی، خرید اولین خانه تان و استقرار با موفقیت
Tips on Immigration to Canada, Living in Ontario, Finding a Job, Buying your first home and settling down Successfully.
جستجو در تهرانتویی  
گزارشات لحظه ای
Reports by the Moment
وضعیت هوای تورنتو
Toronto's Weather

Click for Toronto Pearson, Ontario Forecast
برای دیدن وضعیت هوای سراسر کانادا اینجا کلیک کنید
Click here for Canadian Weather Status

Locations of visitors to this page
تورنتو Toronto
ونکوور Vancouver
تهران Tehran


وضعیت دلار کانادا
Canadian Dollar vs. U$



شاخص های بازار سهام
Stock Market Indices




Tehrantonian's Google Ranking

Yahoo bot last visit to Tehrantonian.
Msn bot last visit to Tehrantonian
Thursday, October 12, 2006

چرا بعضی ها غرغر می کنند!؟

در این مدتی که در کانادا بوده ام انواع مختلفی از ایرانی های ناراضی از زندگی در کانادا را دیده ام یا شنیده ام که شاید بهتر بود از همان ابتدا وارد این پروسه نمی شدند و بیخود این همه هزینه مالی و زمانی را بجان نمی خریدند بی دلیل راهی نمی شدند.

این نکته لازم به ذکر است که شاید 1 درصد ایرانی ها که من می شناسم به نحوی با این جور مشکل روبرو بوده اند و هستند و 99 درصد بقیه در کانادا جا می افتند و ترقی می کنند و از مواهب و امکانات بخوبی بهره می برند و زندگی شان روزبروز بهتر و مرفه تر و موفق تر می شود.

در این گروه بندی من روی افراد متاهل تمرکز کرده ام چون این عده هستند که ناراحت و ناراضی بودنشان جان همسرشان و احیانا فرزندشان را به لبشان می آورد و ایشان را بی دلیل تحت استرس و فشار روحی – و حتی برخورد فیزیکی- قرار می دهد و به همین دلیل که به دیگری آسیب می رسانند از دید من مهم هستند، اگر نه چنانچه مجرد هستند و ناراضی، مشکلشان می شود شخصی، و به اهمیت و جدیت افراد متاهل نیست و اگر در نهایت نتوانند کاری از پیش ببرند، می توانند با خسارت و ضرر بسیار کمتری برگردند بروند سر کار و زندگی قبلی شان.

و اما دسته بندی مربوطه:

1- بچه ننه.

بله درست خواندید. بچه ننه! این عده که تا پای هواپیما مامانشان لقه دهانشان می گذاشته، معلوم نیست از روی دست کی نگاه کرده اند یا به هوای چی راه افتاده اند آمده کانادا. اینجا البته از ماما و پاپا دور افتاده اند و چون در زندگی هرگز فرصتی برای محک زدن شخصیت خودشان بطور مستقل نداشته اند، بدجایی گیر افتاده اند و این محک خوردن خیلی به ایشان فشار وارد می کند.

(توصیه : اگر شوهر شما بچه ننه است دور کانادا را خط بکشید. می آید اینجا و کم می آورد و روزگارتان را سیاه می کند!)

2- نازپرورده.

این دسته در ایران روی پای پدر – و مواردی نادر روی پای مادر- زندگی می کرده اند. خانه را پدرجان اهدا کرده بودند و کاری الکی هم در شرکت عمو جان داشته اند – یا نداشته اند- و پول هم می رسیده و ماشین آخرین مدل (البته به سبک تهران که حدود پنج مدل پایین تر از اینجاست!) هم زیر پایشان بوده. تا قبل از ازدواج که از این پارتی به آن پارتی و برنامه ویلا و مسافرت های دختر پسری و بعد از ازدواج هم که همین خاله بازی ادامه داشته تا اینکه کلاس و تجدد ایجاب کرده بیایند کانادا. حالا در کانادا پول پاپا وقتی تقسیم به 800 می شود دیگر زور ندارد و ماشینش را هم دیگر نمی شود سوار شد. خانه بزرگ تبدیل به آپارتمان فسقلی شده و هزار ماشین بهتر از اتومبیل ایشان در هر لحظه در خیابان و در اطراف ایشان در حرکتند و خلاصه دیگر "کسی" نیستند و چون از نفوذ پاپا و عمو جان هم خبری نیست مجبور به کار شرافتنمدانه هستند که معیار های حقوقی و رتبه کاری اش با آنچه به آن عادت دارند نمی خواند. به این ترتیب می نشینند و بیاد روزهای خوشی که داشته اند آه می کشند و خدا کند که کانادا آمدن تصمیم خودشان بوده باشد اگر نه روزگار همسر بیچاره را دوبرابر سیاه می کنند! البته هیچ گارانتی نیست که این امر را تقصیر همسر خود ندانسته و جانش را به لبش نیاورند. (در موارد خفیف ترش در مرحله آه کشیدن و اینکه "چی بودیم چی شدیم" باقی می مانند و اینقدر دندانشان تیز نیست که خسارت بیشتری بزنند. بالاخره هرچه باشد سوسول بوده اند نه رستم شرزه).

(توصیه : کمی دست نگه دارید! این عده امیدی به عافیتشان هست! شاید در سیستم جدید عادت کنند و با کمی عرضه و اراده زندگی شان را جمع و جور کنند. البته سرتان را روی این قضیه شرط نبندید!)

3- اشتباه محاسباتی.

این گروه تصور نادرستی از کانادا داشته اند.

اگر به روش "نیروی متخصص" مهاجرت کرده اند، در مورد توان تخصص فنی شان در ایران (زیادی دست بالا گرفته اند) و در مورد انتظارات کارفرمایان کانادایی از توانایی های فنی لازم برای شغلشان در کانادا (زیادی دست کم گرفته اند). شاید هم زبان انگلیسی شان بقدر کافی قوی نیست و عیلرغم اینکه از نظر فنی وضعشان قابل قبول است چون توان ارتباط برقرار کردن خوبی ندارند، در کاریابی و جا افتاده ناموفق بوده اند. و از آن هم بدتر، شاید فکر می کرده اند چون در تهران مدیر بوده اند اینجا هم می توانند یکضرب بروند و مدیر بشوند و حالا نشده!

(توصیه : آقاجان خودت رو جمع و جور کن و از یک جایی شروع کن برو بالا. این همه آدم قبل از تو سوسک نشدند! شما هم سوسک نخواهی شد!).

اگر تحت عنوان "اشتغال زایی" مهاجرت کرده اند، و قصد باز کردن واحدی صنفی داشته اند، احتمالا قوانین مربوطه را بخوبی مطالعه نکرده اند، به روش مالیاتی و حسابرسی کانادا مسلط نبوده اند، از قوانین کار خبر کافی نداشته اند، و از همه بدتر به زیر و بم کانادایی کاری که می خواسته اند انجام بدهند بقدر کفایت آشنا نبوده اند و اینجا دست و پایشان در پوست گردو گیر کرده.

(توصیه : اگر هنوز گند کامل در سرمایه ات نزده ای، بقیه اش را بگذار بانک و یک مدتی بعنوان کارگر و آشپز و ساندویچ پیچ و صندوق دار و نظایرهم در واحدی مشابه کار کن تا کم کم به ریزه کاری ها آشنا بشوی و نیز مطاله هم بکن تا به قوانین مسلط بگردی و بعد از چند سال دوباره اقدام کن. نشد ندارد!)

اگر با ویزای تحصیلی آمده اند و فکر می کرده اند می توانند کار پیدا کنند و با آن خرج زندگیشان را در طول مدت تحصیل بدهند و حالا یا اصلا کار پیدا نکرده یا کار کارگری ایکه پیدا کرده اند حتی گوشه خرج را هم نمی گیرد!

(توصیه : راه حل خاصی ندارد جز توصیه اینکه تا آب نبسته اید توی بقیه پولتان، زودتر برگردید و از در مهاجرت بیایید تو. ضمنا بهتر است درس را در ایران بخوانید. (دانشگاههای سراسری و دانشگاه آزاد معتبر هستند. از دانشگاه های گلابی و الکی که مثل قارچ در سالهای اخیر در ایران سبز شده اند و مدرکشان را مثلا فلان دانشگاه در اسکاتلند یا سنگاپور یا نیوزیلند می دهند ولی کانادا آنها را به درپیت هم قبول ندارد دوری کنید).

اگر قصد ادامه تحصیل بلافاصله بعد از ورود را داشته اند اما وسط سال تحصیلی آمده اند و یا نمره تافلشان کافی نبوده و یا نمرات تحصیلی و معدلشان مناسب نیست و حالا باید کلی دوندگی کنند و از جیب بخورند تا سال تحصیلی شروع شود.

(توصیه : کار پیدا کنید. کار موقت. هر چه شد. کارگری در کافه تریا و یا سوپر مارکت هم عار نیست. خرج را پوشش دهید تا شروع ترم و یا امتحان تافل برسد).

اگر فکر می کردند با ویزا کاری قلابی می آیند کانادا و کار پیدا می کنند و جا می افتند اما بدلیل ضعف زبان، کافی نبودن سطح یا مجموعه تخصص و یا بدلیل کند بودن بازار کار در زمان ورود ایشان، موفق به کاریابی نشده اند و از لحاظ مالی به مضیقه افتاده اند.

(توصیه : این گند را که من قبلا گفته بودم نزنید! باز هم توکل کنید به خدا و تا موعد شش ماهه تمدید ویزای کارتان نهایت عرضه و همت تان را برای کاریابی بکار ببرید. اگر موفق نشدید و کار به دیپورت کشید لااقل اینقدر مرد باشید که بجای مزخرف گفتن و گناه را به گردن کانادا انداختن قبول کنید که اشتباه از خودتان بوده و بیخود اخبار غلط و ایده های ابلهانه تحویل مردم ندهید!)

اگر فکر می کرده اند با ویزای توریستی از طریق دعوت نامه خواهر یا برادرشان می آیند و بعد اینجا "یک کاریش می کنند" و اتفاقا هم از دست سفارت کانادا در رفته و به ایشان ویزای توریستی داده – از نوادر روزگار- و حالا متوجه شده اند که نمی توانند اینجا برای مهاجرت اقدام کنند یا دلیل موجهی برای درخواست پناهندگی ندارند.

(توصیه : تشریف ببرید و بعدا از در مهاجرت بیایید. سعی کنید کار به ابطال ویزا و آژان کشی و دیپورت نکشد. اینجا آمریکا نیست که کسی بتواند با پلیس اداره مهاجرت موش و گربه بازی کند. اینجا کشوری است کم جمعیت با پلیسی پر جمعیت!).

اگر به هوای پسر عمه شان آمده اند و یا به هوای باجناق ممد آقا اینا که بنا به ادعای خانواده اش در کانادا شرکت و دفتر و دستک دارد و دست ایشان را هم بجایی بند می کند، و در نهایت این اتفاق نیافتاده و یا از آن هم بدتر این آقای شرکت دار کلاهبردار از آب درآمده و پولشان را خورده و یک آب هم رویش.

(توصیه : اگر مهاجر آمده اید که اجازه کار دارید و وام تحصیلی هم به شما می دهند. خودتان را جمع و جور کنید و زندگی را بسازید. دیگران کردند و شد. شرط سنی هم ندارد!).

4- قلدر ناتوان

بعضی چنان به زور گفتن به همسر و فرزند خو گرفته اند که اصلا به ذهنشان خطور نمی کند غیر از خودشان، بقیه افراد خانواده هم آدم به حساب می آیند. وقتی به کانادا می آیند و تحت تاثیر سیستم اجتماعی اینجا خانم خانه مایل است ادامه تحصیل بدهد و یا کار پیدا کند و بیشتر در اجتماع باشد یا فرزند ایشان یاد می گیرد که پدرش حق کتک زدن او را ندارد، کار بیخ پیدا می کند و این قلدرهای ناتوان شده دست به اعمال خشونت بار متعددی می زنند تا امپراطوری از دست رفته شان را احیاء کنند که نتیجه آن غالبا سردرآوردن از اداره پلیس و حبس و توبیخ و بعد یاس و ناتوانی و سرخوردگی است. (لازم به ذکر است که قلدرترین این افراد در زندان سوسک بقیه زندانی های گردن کلفت کانادایی هم نمی شوند و چنان جورکش غول بیابان خواهند شد که تا ابد یادشان نرود!)

(توصیه : من نظری نمی توانم بدهم ولی از آنچه شنیده شده اینطور برمی آید که اگر با چند بار آژان کشی درست نشود معمولا کار به دادگاه خانواده و طلاق می کشد و حضانت بچه ها به خانم داده می شود. ضمنا کانادا همه جور پشتیبانی جهت ادامه تحصیل و کاریابی خانم ها می کند و این مانع از این می شود که خانم با چشم گریان از فرط درماندگی به زندگی قبلی اش برگردد).

بعضی دیگر از اینکه خانمشان زودتر از خودشان کار پیدا کرده، یا درآمدش از ایشان بالاتر است، یا پست بهتری دارد (یا ترکیبی از این ها) جوش می آورند و چون پیش از آمدن به کانادا چنین وضعی نداشته اند، چنان به مردانگی شان فشار می آید که بداخلاق و افسوس خور و آه کش و ... می شوند و معمولا اگر نتوانند پوز طرف مقابل را در این بخش بزنند سعی می کنند با تحقیر و بدرفتاری زندگی را به کامش به زهر مار تبدیل کنند. این دسته از آقایان باید متوجه باشند که سرنوشت افراد "زورگو" در انتظار آنهاست.

(توصیه : تلاش منجر به موفقیت می شود. تلاش کنید. نه برای شکست حریف، که اینجا حریفی در کار نیست که شریک زندگی شماست و زندگی روی شانه های شما دو نفر پیش می رود. اگر یکی از پاهای زندگی بظاهر قوی تر از پای دیگر است، آنرا نمی شکنند! بلکه سعی می کنند آن پای دیگر را هم تقویت کنند تا به پای قویتر برسد!)


فعلا همین ها را داشته باشید تا بعدا
ایام بکام


Link to this log     لینک به این نوشته - 10:55 AM -                                                 مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

0  Comments   اظهار نظر از طرف دوستان
........................................................................................